تبليغاتX
عشق زمینی ها
از منت لله که دلم افتاده زیر قدمت.غرق تو اوج کرمت.ممنونتم گره زدی.دل من و با حرمت
 

یه آپ جدید بعد از چند وقت و اندی. خیلی حوصلم سر رفته.

دیگه آدم قبل نیستم. الان هیجده سال و دو ماه و چند روزمه.

 سال آخرم . پیش تجربی. همون مدرسه پارسال. بچه ها دیگه حال نمی دن.

 انگار چون سال آخر و ماههای اخره روشون خاک مرده پاچیدی.

جای این که خوش باشن غصه چند ماه دیگه که از هم جدا می شیمو می خورن.

حال و حوصله هیچی رو ندارم. دلم می خواد همه چی عوض شه.

دوباره با دوستای قبلی اینترنتیم چت کنم. یعنی می شه پیداشون کنم.

 

 آخه کجا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 14:6  توسط سلاله  | 

 

یه آپ جدید بعد از چند وقت و اندی. خیلی حوصلم سر رفته.

دیگه آدم قبل نیستم. الان هیجده سال و دو ماه و چند روزمه.

 سال آخرم . پیش تجربی. همون مدرسه پارسال. بچه ها دیگه حال نمی دن.

 انگار چون سال آخر و ماههای اخره روشون خاک مرده پاچیدی.

جای این که خوش باشن غصه چند ماه دیگه که از هم جدا می شیمو می خورن.

حال و حوصله هیچی رو ندارم. دلم می خواد همه چی عوض شه.

دوباره با دوستای قبلی اینترنتیم چت کنم. یعنی می شه پیداشون کنم.

 

 آخه کجا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 14:5  توسط سلاله  | 

 

اگر تو نبودی

      کدام واژه مرا تا اوج ما می برد؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 19:46  توسط سلاله  | 

 

برای کشف اقیانوس های جدید

 باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشی.

        این جهان جهان تغییر است نه جهان تقدیر.

 (تولستوی)

چند تا از دوستای از گل بهترم اومدن تو چت و ازم خواستن که دوباره این وبلاگ و آپ کنم.منم به خاطر اونا بعد از یه ماه بلاخره آپیدم.

همون طور که مشاهده می فرمایین تمام پیوندای بنده پرید. از همه عذر می خوام به خاطر این اشتباهم که باعث شدم این وبلاگ خراب شه. می دونم این وبلاگ طرفدارای زیادی داشت. قول می دم دوباره مثل اولش کنم. حداقل مطمئنم که بد قول نیستم.

مواظب خودتون باشین. بوس بوس بای تا های.....

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 19:23  توسط سلاله  | 

پژوهشگران دلیلی علمی برای عاشق شدن یافته اند!

دلیلی منطقی٬ برای احساسی که به هم داریم.

و منی که هیچ گاه اهل منطق نبوده ام٬

به دیوانه وار ترین شکل ممکن...

دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 18:55  توسط سلاله  | 

 

همین الان مدار صفر درجه تموم شد اومدم پای کامپیوتر...

چه قدر این قسمتش قشنگ بود. کلی هم گریه کردم واسه اون ماریا لافونته و اشمیت مایر.

وقتی داشتم این فیلمو می دیدم یه لحظه تو دلم گفتم کاش یکی بود تا اندازه اشمیت مایر منو دوست داشت.

کاش یکی پیدا بشه....

کاش آرزوی من بر آورده بشه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 22:57  توسط سلاله  | 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خدا پاسخ داد:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود!...
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود...
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:

«خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد...»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، به راحتی مي تواني او را

***مادر***
صدا کني....



+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 10:24  توسط سلاله  | 

 

زمستان گذشته است ....

 

باز زمان نغمه سرایی فرارسیده است....

 

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ...

 

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت راببینم....

 

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .....

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم ....

 

تو رو به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .....

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ....

 

و برای خاطر نخستین گناه....

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .....

 

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .......

 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده .....

 

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه  در بهار بوییدیم ....

 

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز .....

 

« پل الوار»           

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 15:28  توسط سلاله  | 

 
 
 
مهستی (زاده ۲۵ آبان ۱۳۲۵ - درگذشت ۴ تیر ۱۳۸۶) خواننده درگذشته موسیقی سنتی و پاپ ایرانی و خواهر خوانندهٔ ایرانی هایده (معصومه دده بالا)است. نام اصلی او خدیجه دده‌بالا است.
در ابتدا خانواده وی نسبت به آواز خوانی او اظهار بی میلی می‌کردند چراکه در آن دوران خوانندگی برای یک زن مناسب تلقی نمی‌گردید.اما مهستی با غلبه با این باورها،چهره‌ای پسندیده و استوار از یک زن خواننده در اذهان عموم از خود نشان داد. و راه را برای دیگر خوانندهٔ زن هموار نمود.وی در طی دوران فعالیت هنری خود بیش از ۳۵ آلبوم ارائه داده‌است.
شروع کار مهستی در برنامهٔ گلها و با خواندن ترانه‌ای به نام آن که دلم را برده خدایا ساختهٔ بیژن ترقی در سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بوده‌است . اما پس از طی زمان و همراه با گرایش عمومی برای موسیقی پاپ بخصوص در دوران پس از انقلاب اسلامی ایران آهنگ‌هایی نیز درین سبک اجرا نمود.
 دوبار ازدواج داشته‌اند ولی هر دوی ازدواج‌ها منجر به طلاق گردیده‌است . از ازدواج اول با کورس ناظمیان صاحب دختری به نام سحر هستند. ازدواج دوم ایشان هم با بهرام سنندجی صاحب کارخانهٔ کفش بوده‌است .بعد از چهار سال بیماری سرطان کلون (سرطان روده بزرگ) در سنتا روزا ی کالیفرنیا ی شمالی در ساعت ۷:۵۲ صبح مورخ ۴/تیر/۱۳۸۶ خورشیدی دار فانی را وداع گفت. پس انتقال پیکر او،در گورستانی در لس آنجلس شهر وست وود در کنار مزار خواهر خود هایده و مادرشان به خاک سپرده شد.

«روحش شاد  ویادش گرامی»

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:31  توسط سلاله  | 

دیشب خواب تو را دیدم٬ چه رویای پر شوری!

انگار که توی خواب دیدم٬ تو سالهاست از من دوری

تو را توی باغی دیدم که سر تا سر خزان بود

هزارون چشم پر ز اشک٬ به طاق آسمون بود

مثال عکس قرص ماه٬ میون آب نشستی

تا دست بردم بگیرمت٬ پر چین شدی شکستی

آه ای فلک نفرین به تو٬ ببین چه می کشم من

جدا از آن مهر آفرین میان آتشم من...

هر کی این شعر و می خونه به خاطر شادی روح فردین یه فاتحه ناقابل بفرسته.

 آخه من ماه های آخر مدرسه خیلی خرما خیرات می کردم.

 الان که دیگه مدرسه ها تموم شده مجبورم خیراتمو اینترنتی کنم.

ممنون می شم اگه این کار و بکنید....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 11:39  توسط سلاله  | 

 

JavaScript Codes
designed by:HGS.BLOGFA.COM