تبليغاتX
عسل
 

یه آپ جدید بعد از چند وقت و اندی. خیلی حوصلم سر رفته.

دیگه آدم قبل نیستم. الان هیجده سال و دو ماه و چند روزمه.

 سال آخرم . پیش تجربی. همون مدرسه پارسال. بچه ها دیگه حال نمی دن.

 انگار چون سال آخر و ماههای اخره روشون خاک مرده پاچیدی.

جای این که خوش باشن غصه چند ماه دیگه که از هم جدا می شیمو می خورن.

حال و حوصله هیچی رو ندارم. دلم می خواد همه چی عوض شه.

دوباره با دوستای قبلی اینترنتیم چت کنم. یعنی می شه پیداشون کنم.

 

 آخه کجا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

یه آپ جدید بعد از چند وقت و اندی. خیلی حوصلم سر رفته.

دیگه آدم قبل نیستم. الان هیجده سال و دو ماه و چند روزمه.

 سال آخرم . پیش تجربی. همون مدرسه پارسال. بچه ها دیگه حال نمی دن.

 انگار چون سال آخر و ماههای اخره روشون خاک مرده پاچیدی.

جای این که خوش باشن غصه چند ماه دیگه که از هم جدا می شیمو می خورن.

حال و حوصله هیچی رو ندارم. دلم می خواد همه چی عوض شه.

دوباره با دوستای قبلی اینترنتیم چت کنم. یعنی می شه پیداشون کنم.

 

 آخه کجا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

اگر تو نبودی

      کدام واژه مرا تا اوج ما می برد؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

برای کشف اقیانوس های جدید

 باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشی.

        این جهان جهان تغییر است نه جهان تقدیر.

 (تولستوی)

چند تا از دوستای از گل بهترم اومدن تو چت و ازم خواستن که دوباره این وبلاگ و آپ کنم.منم به خاطر اونا بعد از یه ماه بلاخره آپیدم.

همون طور که مشاهده می فرمایین تمام پیوندای بنده پرید. از همه عذر می خوام به خاطر این اشتباهم که باعث شدم این وبلاگ خراب شه. می دونم این وبلاگ طرفدارای زیادی داشت. قول می دم دوباره مثل اولش کنم. حداقل مطمئنم که بد قول نیستم.

مواظب خودتون باشین. بوس بوس بای تا های.....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

پژوهشگران دلیلی علمی برای عاشق شدن یافته اند!

دلیلی منطقی٬ برای احساسی که به هم داریم.

و منی که هیچ گاه اهل منطق نبوده ام٬

به دیوانه وار ترین شکل ممکن...

دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

همین الان مدار صفر درجه تموم شد اومدم پای کامپیوتر...

چه قدر این قسمتش قشنگ بود. کلی هم گریه کردم واسه اون ماریا لافونته و اشمیت مایر.

وقتی داشتم این فیلمو می دیدم یه لحظه تو دلم گفتم کاش یکی بود تا اندازه اشمیت مایر منو دوست داشت.

کاش یکی پیدا بشه....

کاش آرزوی من بر آورده بشه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خدا پاسخ داد:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود!...
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود...
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:

«خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد...»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، به راحتی مي تواني او را

***مادر***
صدا کني....



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

 

زمستان گذشته است ....

 

باز زمان نغمه سرایی فرارسیده است....

 

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ...

 

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت راببینم....

 

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .....

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم ....

 

تو رو به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .....

 

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ....

 

و برای خاطر نخستین گناه....

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .....

 

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم .......

 

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده .....

 

شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه  در بهار بوییدیم ....

 

پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز .....

 

« پل الوار»           

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 
 
 
مهستی (زاده ۲۵ آبان ۱۳۲۵ - درگذشت ۴ تیر ۱۳۸۶) خواننده درگذشته موسیقی سنتی و پاپ ایرانی و خواهر خوانندهٔ ایرانی هایده (معصومه دده بالا)است. نام اصلی او خدیجه دده‌بالا است.
در ابتدا خانواده وی نسبت به آواز خوانی او اظهار بی میلی می‌کردند چراکه در آن دوران خوانندگی برای یک زن مناسب تلقی نمی‌گردید.اما مهستی با غلبه با این باورها،چهره‌ای پسندیده و استوار از یک زن خواننده در اذهان عموم از خود نشان داد. و راه را برای دیگر خوانندهٔ زن هموار نمود.وی در طی دوران فعالیت هنری خود بیش از ۳۵ آلبوم ارائه داده‌است.
شروع کار مهستی در برنامهٔ گلها و با خواندن ترانه‌ای به نام آن که دلم را برده خدایا ساختهٔ بیژن ترقی در سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بوده‌است . اما پس از طی زمان و همراه با گرایش عمومی برای موسیقی پاپ بخصوص در دوران پس از انقلاب اسلامی ایران آهنگ‌هایی نیز درین سبک اجرا نمود.
 دوبار ازدواج داشته‌اند ولی هر دوی ازدواج‌ها منجر به طلاق گردیده‌است . از ازدواج اول با کورس ناظمیان صاحب دختری به نام سحر هستند. ازدواج دوم ایشان هم با بهرام سنندجی صاحب کارخانهٔ کفش بوده‌است .بعد از چهار سال بیماری سرطان کلون (سرطان روده بزرگ) در سنتا روزا ی کالیفرنیا ی شمالی در ساعت ۷:۵۲ صبح مورخ ۴/تیر/۱۳۸۶ خورشیدی دار فانی را وداع گفت. پس انتقال پیکر او،در گورستانی در لس آنجلس شهر وست وود در کنار مزار خواهر خود هایده و مادرشان به خاک سپرده شد.

«روحش شاد  ویادش گرامی»

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

دیشب خواب تو را دیدم٬ چه رویای پر شوری!

انگار که توی خواب دیدم٬ تو سالهاست از من دوری

تو را توی باغی دیدم که سر تا سر خزان بود

هزارون چشم پر ز اشک٬ به طاق آسمون بود

مثال عکس قرص ماه٬ میون آب نشستی

تا دست بردم بگیرمت٬ پر چین شدی شکستی

آه ای فلک نفرین به تو٬ ببین چه می کشم من

جدا از آن مهر آفرین میان آتشم من...

هر کی این شعر و می خونه به خاطر شادی روح فردین یه فاتحه ناقابل بفرسته.

 آخه من ماه های آخر مدرسه خیلی خرما خیرات می کردم.

 الان که دیگه مدرسه ها تموم شده مجبورم خیراتمو اینترنتی کنم.

ممنون می شم اگه این کار و بکنید....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

 

من که می دونم این قضایا ربطی به نانسی من نداره.....

آخه نانسی به ما ایرانی ها چی کار داره که بخواد بهمون فحش خواهر مادر هم بده...

اگه بحث فحش دادن باشه اول ما باید به لبنانی ها فحش بدیم نه اونا....

یه سری عرب الاف این شایعه رو در آوردن و همه جا پخش کردن . از خدا بی خبرا..

که چی؟ نانسی همین جوریشم طرفداراش زیاده لازم نیست با این کاراشون روی ما رو کم کنن...

نانسی چه این حرف و زده باشه چه نه٬ هنوزم همون قدر دوستش دارم ...

هنوزم هر روز همون اندازه زیاد آهنگاش و گوش می دم ببینم کی می خواد یه چیزی بگه...

هر کی حرف بزنه یه کف گرگی جانانه میام تو صورتش هیچ وقت یادش نره....

دعا می کنم که فقط یه شایعه باشه...همین و بس....

و گر نه من می دونم و اونی که این چرت و پرت ها رو از خودش بلغور کرده...

حالا می خواد آریایی باشه یا عرب....

بد آورده شدید که طرف مقابلش یعنی من شدیدا دعواییم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

تو این پستم هیچ شعر و متنی نمی خوام بنویسیم.

یه سوال دارم. خیلی دوست دارم نظر خیلی ها رو دربارش بدونم.

 اگه دوست داری جواب بده اگه دوست نداری جواب نده!

اگه فیلم تولد یا عروسیت پخش بشه٬ چی کار می کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 اگر ماه بودم به هر جا که بودم

     سراغ تو را از خدا می گرفتم

                           و گر سنگ بودم به هر جا که بودی٬

             سر پای رهگذار تو جا می گرفتم...

اگر ماه بودی به صد ناز شاید٬

                       شبی بر لب بام من می نشستی

  و گر سنگ بودی٬ به هر جا که بودم٬

         مرا می شکستی٬ مرا می شکستی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

دو مشت گل در دست بگیر٬

          تا آن جا که می توانی بهم آمیزشان

از مشتی از آن تندیس من٬

                   و از مشتی دیگر تندیس خود....

اکنون بی درنگ تندیس ها را خرد کن!

  دوباره بهم آمیزشان

            از نو هر دو را بیافرین

یکی به شکل تو٬ دیگری به شکل من

                               گل من گل توست٬ گل تو گل من!

                                                                                                «س.پ.ش»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

احساس سرما می کنم. می گویند زندگی وجود دارد. خواب از چشمم می رود. می گویند زندگی وجود دارد.

ببین٬ چراغی روشن می شد. زمزمه ای شنیده می شود. یک نفر فریاد می کشد و مایوس می گردد.

 لیکن آن دورها هزار صد هزار کودک دیگر زاده می شوند که پدران و مادران کودکان آینده اند.

زندگی نه به من نیازی دارد و نه به تو احتیاجی دارد..

تو مرده ای! احتمالا من هم می میرم. اما چه اهمیتی دارد؟

چرا که زندگی نمی میرد...

«متن پایانی کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد»

خیلی کتاب قشنگیه. البته الان چاپش ممنوعه و یه کتاب نایاب شناخته شده. نسخه ای که من ازش دارم خیلی قدیمیه. نمی دونید با چه مشقتی گیرش آوردم. از دبیر تاریخ ـ جغرافیای سال دوم راهنمایی گرفتم. بهایی که برای این کتاب به دبیرمون دادم خیلی کم بود در حالی که ارزش این کتاب خیلی بالاست. قضیه ش از اسمش معلومه. نامه ای که یه زن باردار برای بچه ش نوشته و از مشقت های زندگی می گه و نهایتا هم بچه ش به دنیا نیومده می میره...

ظهر روز ۲۵/۵/۱۳۸۵ شنیدم صبح روز پیشش یعنی ۲۴/۵/۱۳۸۵ اوریانا فالاچی نویسنده ایتالیایی این کتاب در حالی که ۷۵ سالش بوده بر اثر سرطان مری در گذشته...

عکسی هم که اون بالاست عکس همین اوریانا فالاچی....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

عشق یعنی دست هایم مال توست

چشم های خسته ام دنبال توست

عشق یعنی ما گرفتار همیم

دوستدار هم طرفدار همیم

هر چه می خواهد دلش آن می کند

می کشد ما را و کتمان می کند

عشق غیر از تاولی پر درد نیست

هر که این تاول ندارد مرد نیست

آمدم تا عشق را معنا کنم

بلکه جای خویش را پیدا کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست

عشق غیر از عین و شین و قاف نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

 این روزها معنای زندگی نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسان هایی است که حتی٬

از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 دیدی غزلی سروده بود؟ عاشق شده بود

انگار خودش نبود٬ عاشق شده بود

افتاد٬ شکست٬ زیر باران پوسید

آدم که نکشته بود٬ عاشق شده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

شعر این پستم خیلی قشنگه....

امروز یکی از دبیرامون تو دفتر خاطراتم برام نوشت.

( البته دبیر ما نبود. همین جوری دادم بنویسه...)

همین که پا بکشم از جهان غم هایم

مرا به سوی تو می آورد قدم هایم

مرا به سوی تو می آورد که قصه کنم

برایت از همه ی بیش ها و کم هایم

تو گوش می کنی٬ آن سان که رود باران را

تمام می کنی ام در کف قدم هایم

تو کیستی که به هر جا که دم فرو بکشم

به گونه ی تو بر آیند بازدم هایم

تو کیستی و تو چندی؟ چقدر حدّ داری؟

نمی رسند به بسیاری از رقم هایم

یک و دو و سه و....دنیای من به هم خورده ست

فرار می کنم از پیچ ها و خم هایم

مرا به سوی تو چهره به چهره می آرند

برابر رخ تو٬ رو بروی غم هایم

چرا فرار کنم؟ من به هر کجا بروم

مرا به سوی تو می آورد قدم هایم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

وای خدای من!....

دارم دیوونه می شم. دلم می خواد گردن دبیر دین و زندگی مون رو بگیرم از جلو خرخرشو بجوم....

دلم می خواد وقتی داره از پله ها می ره پایین همچین بهش جفت پا بندازم ۲۰ تا پله رو با مخ بیاد پایین بعد ضرب مغزی شه و در جا بمیره...

دلم می خواد از موهاش بگیرم تو حیاط مدرسه ۱۰۰ دور بچرخونمش.

به دبیرا بی احترامی نشه مخصوصا دبیرای دین و زندگی . اما هر کی دبیره و داره این متن و می خونه بدونه شکستن دل یه دانش آموز اونم یه دانش آموز دختر و ضایع کردن اون هیچ عاقبت خوشی نداره.

جز این که نفرین ما گوشه شلوار برمودایی شونو بگیره و بعدشم.....بلــــــــــــــــــــــــــــه.....

من نمی دونم چه سودی از این کار می برن؟...

این یه هفته رو هم به سلامتی بگذرونیم هیچ اتفاقی نیوفته شانس آوردیم.

دبیر فقط دبیر زیست شناسیمون ( خانم انصاری)همین و بس!

جیگر منه. حرف نداره. مثل ماه می مونه. البته ماه شب چهارده.....گلـــــــه.....گل.....

الان که هیچ دبیری دانش آموزی رو نمی زنه اما اگه هنوز همین جوری بود کاش یه قانونی هم وجود داشت تا دانش آموزا دبیراشونو بزنن.

دل من یکی که خنک می شد. وای چه حالی می داد.

نمی دونم وال....انتقام که نمی تونم بگیرم. چون خودشو که نمی تونم کاری بکنم. ماشینشم که نمی تونم یعنی واقعا تابلو می شه که من این کار و کردم.( البته اصلا ماشین نداره) می مونه یه گوشیش که بازم با اون نمی تونم کاری بکنم. تنها راه اینه که این یه جلسه پایانی که باهاش داریم رو تحمل بیارم و بعدشم دعا کنم که سال بعد دوباره این  دبیرمون نشه.

دیگه خسته شدم. بین امتحانام مگر این که بتونم یه بار آپ کنم. شایدم نه....

به هر حال.....امیدوارم تو امتحاناتتون موفق باشید.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

نمی دانم چرا این گونه است؟

   وقتی نگاه عاشق کسی به توست٬

می بینی اما دلت بسته به مهر دیگریست....

     بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری٬

که دلش پیش تو نیست!!!...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق...

عشق شادی خوبان٬ شگفتی عاقلان و حیرت خدایان است...

کسی که راهی را با عشق می پیماید هرگز آن راه را تنها نمی پیماید...

عشق آن است که بدانی دیگر تنها نخواهی ماند...

عشق والاترین واژه است٬ واژه ای هم سنگ با خدا...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

 

سلام...

وای خدای من امروز چه قدر خوش گذشت.

 آخه امروز تو مدرسه فقط زدیم و رقصیدیم. همه جای بدنم درد می کنه.

مثل جنازه ها شدم.خدا شاهد از بس دست زدم کف دستم کبود شده.

فردا هم امتحان شیمی داریم و من باید بشینم مثل خر بخونم. تو رو خدا دعام کنید.

محض اطلاع همه باید بگم تلافی و حال گیری دبیر زیست شناسی کنسل شد.

به کوری چشم همه امروز همه چی تموم شد و ما مشکلمون رفع شد.

بازم به کوری چشم همه امروز جلوی همون دبیرمون کلی رقصیدم.

بازم به کوری چشم همه جلوی چشم خودم به خاطر رقصیدنم مستمرمو کامل رد کرد(البته نمی دونم این قضیه صحت داره یا نه ولی خودش که همین و گفت..شاید کامل کامل نه حداقل چند نمره اضافه کنه).

گفت به هیچ کس نگو ولی من نگفته همه فهمیدن. آخه تو یه کلاس دیگه جلوش رقصیدم.

شما که خانوم ها رو می شناسید!!!

خلاصه امروز بهترین روز زندگیم بود یه جورایی.

امروز با وجود این که حق هیچ کاری نداشتیم اما باز کار خودمونو کردیم دفتر مدرسه هم هیچی نتونست بگه.

من نمی دونم این معاونا چی کار به کار ما دارن.

از سر حسودیشون مدام به ما گوشزد می کردن و بهونشون این بود که چون شهادت مطهریه جشن نگیرید.

ما هم وقتی گفتیم برای شادی روح مطهری می زنیم می رقصیم هیچی نتونستن بگن.

خلاصه امتحان زیست و ادبیات هم پرید و ما هم یه نفس راحت کشیدیم.

این روز و به هیچ کدوم از دبیرامون تبریک نمی گم چون ارزش تبریک گفتن ندارن و فقط برای الافی و وقت گذرونی میان مدرسه و آخرشم درسو می پیچونن و می گن خودتون بخونید و آخر سال هم از دلشون نمیاد دو نمره ناقابل بهمون بدن.

 نمونش دبیر عربی پارسالمون.

فعلا همین دیگه!

مواظب خودتون باشید قهرمانا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

سلام به هرکسی که لطف کرده این متن و می خونه.....

 یکی تو مدرسه شدیدا به من

  ضدحال 

زده (از دبیرامونه- دبیر زیست)

 می خوام یه جوری حالشو بگیرم....

جون هر کی دوست دارید کمکم کنید و من رو راهنمایی کنید.!!!!....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

صبوری می کنم تا مرگ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

دیگه از آپ کردن خسته شدم. می خوام چند روز استراحت کنم. من و ببخشید!!!

************
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه
چی می شه عاشقم باشی.
************
                                                                                             

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

آمدم تا بار دیگر مثل عاشق ها بخوانم

قصه ای از زندگی و از غم لیلا بخوانم

آمدم تا بار دیگر شکوه ای سازم ز غم ها

مثل آن فرهاد عاشق پر کشم تا آسمان ها

آمدم تا گویم این جا دل پر از درد و شتاب است

روی بال شاپرک ها جای چنگال عقاب است

آمدم تا جان بگیرم زیر مهتاب خیالت

مثل گنجشک غریبی پر بگیرم در هوایت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

الان کجای زمین خدا ایستادی؟

اگه زیر پاهات محکم نیست٬ کافیه فقط یه قدم کوچولو برداری....

همین!!!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

وقتی نگاهت دم از جدایی میزند٬ به خاطر بیاور که عشق با دو هجای صامت پایانی اش٬ تنها یک بخش است!!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

وقتی داشتم این وبلاگ رو می ساختم اصلا فکرش رو نمی کردم این اتفاق برام پیش بیاد. یه اتفاق خوب که خدا رو شکر افتاد و من و بیدار کرد. تو این مدت با یه سری حیوون به ظاهر انسان نما طرح دوستی ریخته بودم و ابدا فکرشو نمی کردم کسی که ۳ ماه با من دوست بوده مدام الکی قربون صدقه من می رفته پرده ی حیا رو بشکونه و با وقاحت تمام به من بگه خیلی آشغالی کثافت!!!!

سر این که فقط چند دقیقه جوابشو دیر دادم....چون دستم بند بود!.....

اگه شما بودید چی کار می کردید؟ نه انصافا چی کار می کردید؟

از این که دیگه یه همچین دوستایی ندارم خوشحالم...من از اون کسی که با من این کار و کرده متنفرم وازش خواهش می کنم اگه این پست و می خونه به هیچ وجه نظر نده....چون نمی خوام با نظر دادنش وبمو کثیف کنه!

توی یاهو مسنجرم همه اون کسایی که با من یه همچین کاری رو کرده بودن رو دیلیت کرده بودم و اون کسایی رو هم که مطمئن بودم آخر سر می خوان این جوری خداحافظی کنن رو هم دیلیت کردم....

تو لیست یاهوم فقط چند دوست به ظاهر واقعی که همشون همکلاسی هامن و یه سری از دبیرامون موندن....

فقط همین!!!!!!.........

امیدوارم یه همچین مسئله ای دیگه برای هیچ کدوم از ما پیش نیاد!!!....

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانید چو هست

نه در آن موقع که افتاد و شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

 

JavaScript Codes
designed by:HGS.BLOGFA.COM